
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرامتر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج بگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

اگر غزل صادقانه باشد اگر غزل عاشقانه باشد
نمی شود جاودانه باشد اگر بدون بهانه باشد
خوشا به حال من و تو وقتی که پای دل در میان بیاید
جهان به چشم من و تو خوشتر اگر دل خوش به خانه باشد
چگونه یا کی؟ چه فرق دارد که آب یا می؟ بهار یا دی؟
تمام هستی به رقص آید اگر زمانه زمانه باشد
اگر که سیب است اگر که گندم، اگر که بوسه اگر تبسم
برای گل کردن تغزل بهانه باید بهانه باشد
نه یک سلامی نه یک کلامی که بوی بوسه از آن بیاید
بهانه ای دست دل ندادی چرا غزل عاشقانه باشد؟

براي از تــو نوشتن بهانه لازم نيست
اگر سرود تو باشي ترانه لازم نيست
براي رويش شادي ؛ شكفتني تازه
اگر بهار تو باشي ؛ جوانه لازم نيست
تــو اهل بيت غزلهاي هفت اقليمي
و در حضور تو جز عاشقانه لازم نيست
درخت سيب تويي ؛ پس بگو به سيب فروش
سبد سبد كه منم ؛ دانه دانه لازم نيست
ببار ابرترين ؛ تا زمين بفهمد كه
براي رفع عطش رودخانه لازم نيست
ای دختر غزل تو خودت یک ترانه ای
در ذهن عاشقان هنری جاودانه ای
از وسعت دلت چه بگویم نمی توان
تنها بگویمت که تو یک بی کرانه ای
عمق نگاه تو همه از باورت بود
معصوم و بی ریا چه نگاه یگانه ای
رقصیدن قلم به ورق از تو دیدنیست
از عشق پاک تو برساند نشانه ای
تقدیم می کنم به تو ای دختر غزل
هرچند که تو خودت غزلی جاودانه ای

هرجا بودي يادت نره
يه عاشقي به يادته
دو چشم منتظر به در
هميشه چشم به راهته
هرجا بودي يادت نره
يه بيت جا مونده داري
يه هنجره پر از غزل
تو غيبت تو ساکته
تو اي عزيز هرجا بودي
طنين اين صدا بودي
براي زنده بودنم
نفس بودي هوا بودي
قدم قدم تو جاده ها
دليل رفتنم شدي
تو خود تنم شدي
حتي اگه جدا بودي
هرجا بودي يادت نره
يه عاشقي به يادته
دو چشم منتظر به در
هميشه چشم به راهته
فقط خيال ناز توست
که اين سکوت رو ميشکنه
دست نجيب تو فقط
تار دلم رو ميزنه
هرجا بودي يادت نره
دلم اسير خواستنه
وقتي نباشي کاره من
روز و شبو شمردنه

خداحافظ سکوت خسته ي باران خداحافظ.....خداحافظ به رسم خوب دلداران خداحافظ
خداحافظ زماني که برايم آرزو بودي......خداحافظ زماني که فقط در ياد او بودي
خداحافظ همين کافي و يک لبخند......هزاران قطره بر گونه و چشم و جاده و پيوند
خداحافظ فقط يک بار براي رفتن جانم......براي مرگ چشمانم براي عشق و ايمانم
خداحافظ و يک واژه و يک رفتن.....و يک خنده و يک آرامش و مردنخداحافظ که انگار آخر قصه است.....و پايان پر از رازش غم و غصه است
خداحافظ کمي زوده.........نرو حالا.....خداحافظ از اين لحظه منم اينجا تک و تنها
خداحافظ ولي يادت نره نامرد .....براي دوري ما آسمون با خود دعا مي کرد
خداحافظ جدا از هم خداحافظ.....خداحافظ فقط يک کم خداحافظ
خداحافظ ، تو اي همپاي شب هاي غزل خواني
خداحافظ ، به پايان آمد اين ديدار پنهاني
خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم
خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني !!!

از غمت ترانه میسازم
غزل عاشقانه می سازم
سر به راه تو دارم ای بی مهر
کار دارم بهانه می سازم
غزل عشق تو سرودم دوش
این یکی جاودانه میسازم
بر در میکده شدم بدنام
بعد از این خود به خانه میسازم
پای قاصدم شکستی داد
اشک خود را روانه می سازم
سوی من ندیدی و رفتی
سوز و ساز چغانه میسازم
شب فرو کرد پیکرش در خاک
روز را آشیانه می سازم
اشک من طعنه میدهد هر دم
چه کنم با زمانه می سازم
عشق تو دام من ندید و برفت
من ولی آب و دانه می سازم
سخنی آخرم شنو ای عشق
آتشی من زبانه می سازم

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هروز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناه بودم ولی دارم زدند...![]()

